افسوس كه دست سرنوشت
قصه ما رو بد نوشت
هر چي غم دنيا كه بود
تو سرنوشت ما سرشت
تقصير من بود يا تو بود
عشقي واست نمونده بود
يا اينكه ديوونه تو
شعري برات نخونده بود
نمي دونم يهو چي شد از من و جاده ترسيدي
هرچي بهت گفتم بيا نيومدي نفهميدي
افسوس از اون روزاي خوب
كه بودي عشق و يار من
چشم حسودا كور نشد
نموندي در كنار من
اين لحظه هاي آخره
هر چي دلت ميخواد بگو
بگو عزيزم باز بگو اما خداحافظ نگو
افسوس كه دست روزگار نذاشت بمونيم برقرار
من و تو مال هم بوديم
نفرين به كار روزگار
آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و
رفت
من در این خانه ندانم به چه سودا زدو
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زدو
رفت ..
شهر من ، شهر دل است
عاشقی شغل من و پيشه ی من شيدايی ست
خانه ام پشت خرابات مغان ، کوچه ی عشق وجنون
جنب ميخانه ی حافظ باشد
من مهاجر هستم
دير سالی ست که از کشور روح
از بهشت جاويد ، پدرم رانده شده است
پدرم ساکن ان باغی بود
که در ان جويی از شير وشکر ، شهد وعسل جاری بود
ميوه از شاخ درخت ، در دهانی افتاد
پدرم در گذر وسوسه ها
همه ی روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت
من امروز همه ی دنيا را ، ميفروشم به جويی مهر وکمی عشق
و دگر هيچ ، همين
ساليانی ست در اين شهر ، گيوه ها فرسودند
پاها را بنگر ، کوچه پر ابله است
چشم من را بنگر که چه خسته است ز بيداريها
نازنينم ديريست که به هر کوچه ، به هر خانه
به هر پنجره ای و به هر برکه ی اب
و به هر شاخ درخت و به هر قله ی کوه
عشق را ميطلبم
ساليانی ست به روز و به تاريکی شب
و بر اين گنبد فيروزه تو را ميطلبم
نازنينم ، من جنت را نه به گندم ، نه به جو
می فروشم به نگاهی ، اهی !!
سلام امید به بهروزی شما عزیزان من اسمم نسرین و از شما به خاطر ورودتون به این وبلاگ ممنونم امیدوارم موفق باشید نظر یادتون نره با تشکر از حسن انتخاب شما عزیزان