بعد از یه درگیری بزرگ با خودم کنار اومدم گفتم به خاطر مسایل کوچیک نمیشه ادم خودشو از همه چی محروم کنه
به خاطر همین دوباره برگشتم
البته یکی از دوستان خیلی خوبم کتابی بهم هدیه داده که با خوندنش اروم میشم
و به خاطر تشکر ازش یکی از شعرهای همون کتاب رو براش می نویسم
وازش تشکر میکنم
البته دوستم واسه من دوست نیست بالاتر از دوسته
می بندم این دو چشم پر اتش را
تا ننگرد درون دوچشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر اتش را
تا بگذرم ز وداع رسوایی
تا قلب خاموشم نکشد فریاد
رو میکنم به خلوت وتنهایی
ای رهروان خسته چه میجویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده میدوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتاب است
باید که موج نور بیافشاند
بر سبزه زار شب زده ی چشمی
که او را به خوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیامیزد
در گیسوان ان زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
از ساغر لبان فریبایی
مستانه سر گذارد وارامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای ارزوی تشنه به گرد او
بیهود تار عمر چه میبندی؟
روزی رسد که خسته وامانده
بر این تلاش بیهود میخندی
اتش زنم بر خرمن امیدت
با شعله های حسرت و ناکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی زفتنه بیارامی
میبندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل خسته بینایی
دمساز باش با غم او دمساز
فروغ فرخ زاد
äæÔÊå ÔÏå ÏÑ سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 ÊæÓØ نسرین | áíäß ËÇÈÊ
|
اغاز شیرین
سلام امید به بهروزی شما عزیزان من اسمم نسرین و از شما به خاطر ورودتون به این وبلاگ ممنونم امیدوارم موفق باشید نظر یادتون نره با تشکر از حسن انتخاب شما عزیزان